تبلیغات
قــصـه هـای ( طــنـزِ ) شــیـر و عـسـل - 314 - دزدیدن بُز و خر و لباس ملا نصر الدین
 
قــصـه هـای ( طــنـزِ ) شــیـر و عـسـل
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : صــادق امــیـن
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

314  - دزدیدن بُز و خر و لباس ملا نصر الدین

Image result for ‫ملا نصر الدین بیمار بود‬‎

ملا سوار خر شده ریسمان بُزش را هم که زنگی بر گردن داشت، به عقب خر بسته در بازار عبور میکرد. سه عیار به او برخوردند. یکی گفت: من بزش را خواهم برد. دیگری گفت: من خر او را تصاحب میکنم. سومی گفت: لباسهایش مال من است.

عیار اولی ریسمان بز را گشوده، زنگ را بر دم خر بست و بز را برد.

دومی پیش آمده گفت: ملا مردم زنگ را به سر خر میبندد تو او را به دم خر بسته ای. ملا نگاه کرد دید بز را برده اند. فریاد زد: کی بز مرا برده است؟ عیار گفت: من دیدم مردی بزی جلو انداخته از این کوچه رفت. ملا از او خواهش کرد خر را نگاه دارد و خود به عقب بز رفت. عیار خر را برد. چون ملا برنده بز را نیافت به سراغ خر رفت از آن هم اثری ندید.

در نزدیکی آن محل ملا شخصی را دید که سر چاهی نشسته گریه میکند. ملا سبب را پرسید: مرد گفت: صندوقچه طلائی از مال زن حاکم دست من بود. برایش میبردم شخصی به من تنه داده و صندوقچه به چاه افتاد. صد دینار به کسی میدهم که آنرا بیرون آورد. ملا حساب کرد که بیش از پول بز و خر به دست میاید. پس لباس هایش را کشیده به چاه رفت و هر چه گشت چیزی نیافت و آنچه فریاد زد کسی جواب نداد. ناچار با زحمت بیرون آمده از لباسش اثری ندید. پس چوبی برداشته دور خود چرخانیده در کوچه راه میرفت. پرسیدند: چرا چنین میکنی؟

ملا گفت: برای اینکه خودم را نبرند، چنانکه خر و بز و لباسم را بردند






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر