تبلیغات
قــصـه هـای ( طــنـزِ ) شــیـر و عـسـل - 255 - ملا نصر الدین و نانوا
 
قــصـه هـای ( طــنـزِ ) شــیـر و عـسـل
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : صــادق امــیـن
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 16 تیر 1395 :: نویسنده : صــادق امــیـن

255 -  ملا نصر الدین و نانوا

Image result for ‫ملا نصر الدین و نانوا‬‎

ملا به سفر میرفت. در بین راه دچار راهزنان شده کیسه را به باد داد. وقتی که وارد شهر مقصد گردید پول نداشت و خیلی هم گرسنه و خسته بود. پیش روی دُکان نانوائی رسیده ایستاد و به تماشای نانها مشغول شد. و از نانوا پرسید. این دکان متعلق به خودت است؟ نانوا جواب داد: بلی همه اینجا متعلق به من است. ملا دو سه بار این این سوال را تکرار کرد و همان جواب را شنید. در آخر گفت: پس در این صورت چرا ایستاده ای و آنها را نمیخوری؟






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر