تبلیغات
قــصـه هـای ( طــنـزِ ) شــیـر و عـسـل - 242 - شاهین ملا نصر الدین
 
قــصـه هـای ( طــنـزِ ) شــیـر و عـسـل
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : صــادق امــیـن
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 11 فروردین 1395 :: نویسنده : صــادق امــیـن

242 - شاهین ملا نصر الدین
نتیجه تصویری برای شاهین ملا نصر الدین

ملا از کوچه ای میگذشت. دو کودک را دید که بر سر زاغی با هم نزاع می کردند. و هر یکی از آنها یک بال زاغ را گرفته به سوی خود می کشید و نزدیک بود حیوان را دو پاره نمایند. ملا جلو رفته بچه ها را ملامت کرده گفت: در میان کوچه خیلی بد است با همدیگر دعوا کردن به علاوه این مرغ زبان بسته چه گناهی کرده که اینطور او را عذاب می دهید. بچه ها از میانه افتادن او شاد شده گفتند: شما به حرف ما گوش داده رسیدگی کنید و هر چه بگوئید ما قبول داریم. اولی گفت: من ابتدا چشمم به این زاغ افتاده این را به دوش گرفتم تا مرغ را از بلندی گرفت. دیگری گفت: من سوار دوش او شدم ولی گرفتن مرغ کار آسانی نبود. اگر دیگری به جای من بود نمی توانست آنرا بگیرد. حالا زحمت کشیده ام مرغ مال خودم است. ملا گفت: گوشت این زاغ خوردنی نیست تا انرا کشته میان تان قسمت کنم. اگر کمی دیگر او را می کشیدید می مرد و چیزی به شما عاید نمیشد. ولی برای اینکه هر دو شما از زحمت خود بی نصیب نباشید من آنرا از شما می خرم. ملا به هر یک از آنها یک درهم داد و آنها هم گرفته با کمال شادی به راه افتادند. ملا هم زاغ را آزاد کرد ولی مرغ بیچاره از بس رنج کشیده بود نتوانست خود را به سر درخت برساند و در حال پریدن در میان دو شاخ گاوی که در مزرعه ای نزدیک آنجا مشغول چریدن بود نشست. ملا از دیدن این واقعه شاد شده گفت: ماشاالله شاهین عزیز من شکار خوبی به دست آوردی. ملا بلافاصله رفته زاغ را گرفته گاو را هم پیش انداخته به خانه برد. صاحب گاو چون غروب برای بردن گاو آمد آنرا نیافت. جستجو کرده فهمید که ملا او را برده است. پس درب خانه ملا امده با غضب تمام گفت: علت این که گاو مرا به خانه ات میبری چیست؟ ملا با خونسردی تمام جواب داد: مقصود شما را نفهمیدم. مگر نمیدانید شکار همه جا آزاد و حلال است. امروز شاهین من رفته روی سر گاوی نشسته و در حقیقت آنرا شکار کرده است و در اینصورت گاو مال حلال من شده و من هم آنرا تصاحب کرده ام تو اگر شکایتی داری برو به قاضی رجو کن. آن شخص که اصرار با ملا را بی فایده دید نزد قاضی رفته موضوع را بیان نمود. قاضی فورا ملا را خواست. ملا پس از ورود و تعارف به قاضی فهمانید که در صورتی دعوا به نفع او تمام شود کوزه روغنی اعلا برای او خواهد فرستاد. قاضی رشوه خوار از شنیدن این حرف به طمع افتاده دعوا را طوری تلقی کرد که حق به سوی ملا باشد و به طرف او گفت: با این بیان ملا ادعای شما موردی ندارد و گاو حقا متعلق به اوست. صاحب گاو ماًیوس شده از نزد قاضی خارج شد و ملا هم به خانه رفته چند کوزه به خانه قاضی فرستاد. اتفاقا شب قاضی مهمان داشت. دستور داد از روغن تازه غذا بپزند. ولی پس از باز کردن سر کوزه ها آنها را مملو از گِل و لای و لجن و کثافات دیدند. قاضی که مسبوق شد فورا ملا را احضار کرده گفت: چرا مرا مسخره کردی؟ ملا گفت: شما که شرع و قانون و انسانیت را مسخره کرده حق ثابت و معلوم شخصی را بدون هیچ عذر یا راهی بیجهت به من واگذار کردید لیاقت تان همین روغن بود. قاضی از او خواهش کرد که این مطلب را نادیده بگیرد. ملا هم دنبال صاحب گاو فرستاد و گاو را رد کرده و به او گفت: خواستم بدانی قاضی شهر ما چگونه دین و انسانیت را مراعات میکند.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر